تبليغاتX
بچه‌های ترگل ورگل
بچه‌های ترگل ورگل

دانشجویان رياضی 81 دانشگاه مازندران

ما بچه‌های ایرونیم --- همیشه شاد و خندونیم --- همگی با هم می‌خونیم --- ایران، ایران، ایران، ایران، ایران --- ایران، ایران، ایران، ایران، ایران --- پرچمش خیلی قشنگه --- رنگاشم رنگاوارنگه --- از یادم نمیره هرگز --- سه رنگ سبز و سفید و قرمز --- سه رنگ سبز و سفید و قرمز --- ایران، ایران، ایران، ایران، ایران
سلام دوستان گلم!
حالتون خوبه؟
من که الان سرحال سرحال هستم. واسه همین هم هست که دارم براتون می‌نویسم.
حتما فکر کردین چون ازدواج کردم تو این مدت پیدام نبود اما اینطور نیست، حقیقتش مشکلات درسی (ارایه مقاله علمی که مرزهای دانش رو بشکنه) باعث شده بود که تو این مدت وقت نکنم مطلب جدیدی بنویسم.
الان هم چون استادم رفته سفر خارج من هم فرصت کردم تا چند خطی براتون بنویسم.
اگه بدونین چقدر دلم برای وبلاگ بازی تنگ شده بود.
خب دیگه سرتونو درد نیارم. از همینجا هم به همه دوستانی که ارشد قبول شدن تبریک میگم. امیدوارم در همه مراحل زندگیتون موفق باشین.
فدای همه‌تون
خدانگهدار
تاتی شکمو این رو در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 5:41 نگاشته است. | 
اول از همه از تمامی دوستان عزیزی که با تبریکاتشون ما رو شرمنده کردن ممنونم. انشاالله قسمت همتون بشه!

خبردار شدم که نتایج ارشد هم هفته آینده اعلام میشه. امیدوارم همتون قبول شید. اون هم یه دانشگاه با کلاس مثل دانشگاه شهید بهشتی.
چی؟ کی گفته من الکی از دانشگاهمون تعریف میکنم؟ کی گفته خودمو میگیرم؟ چرا الکی حرف در میاری؟  من اگه حرفی میزنم واسه حرفام دلیل دارم. دانشگاهمون باکلاسه چون خیلی باحاله!!!  خصوصا گروه علوم کامپیوترش! معرکه است!!! حرف نداره!!! همین دیروز بود که استادمون گفت بعد کلاس بیاین کارتون دارم. ما هم با هزار ترس و لرز رفتیم ببینیم چه خبره. دیدم استادمون یه کلید بهمون داد گفت این هم کلید اتاقتون. اون هم در بخش اساتید.

چیه فکر میکنین باز هم دارم خالی میام؟ نخیر. باور ندارین میتونین بیاین دانشگاه ببینین. دانشکده ریاضی - بخش اساتید علوم کامپیوتر - اتاق ۲۱۰ - رو سر در اتاقمون هم نوشته «اساتید مدعو»! تازه تلفن اختصاصی هم داریم

راستی من و خانمم هفته دیگه (چهارشنبه) داریم میایم بابلسر. خوشحال میشیم ببینیمتون. شاید شیرینی هم بهتون دادیم.

در پناه حق

تاتی شکمو این رو در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 9:26 نگاشته است. | 
یادش به خیر! حدود یک سال پیش بود. روز جشن فارغ‌التحصیلی رو میگم. چه زود گذشت. روزای خوبی بود.

یادش به خیر! بعد جشن تصمیم گرفتیم بریم اردو، اون هم عباس آباد بهشهر. نکه تو این چهار سال هر بار که می‌خواستیم بریم اونجا یه جورایی نشد، گفتیم برای اردوی فارغ‌التحصیلی حتما بریم عباس‌آباد. اما باز هم نشد. انگار رو پیشونی ما نوشته شده بود: ورود به عباس‌آباد ممنوع!

به هر حال من اون روز به بچه‌ها گفتم «من که خواهم رفت!». حتما میگین این چه حرفیه! مگه فاصله گرگان تا بهشهر چقدره! یه دونه ماشین سوار میشی یه ساعته اونجایی. حرفتون درست! اما همینطوری رفتن هم فایده نداره. اونایی که بودن میدونن چی میگم.

بله عزیزان! حالا که حدود یه سال از اون ماجرا گذشته دیگه من خیلی راحت میتونم هر وقت دلم خواست برم عباس‌آباد. اون هم به همراه یکی از همکلاسی‌های قدیم و صد البته فامیل‌های امروز!!!

در پایان هم از همه دوستانی که تو این مدت با خالی‌بندی‌هام سر کارشون گذاشته بودم معذرت میخوام. آخه خیلی وقت بود که کسی رو اذیت نکرده بودم. دلم واسه مردم‌آزاری تنگ شده بود.

از همسر عزیزم (خاله شادونه) هم که تو این کار کمکم کرد ممنونم.

قربون همتون!

تاتی شکمو این رو در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 6:54 نگاشته است. | 
خب حتما همتون از متن قبلی فهمیدید که امروز تولد کیه!

راستش من میخواستم واسه مهدی سنگ تموم بذارم، اما میبینید که یکی زودتر از من دست به کار شد و کار و کاسبی من رو کساد کرد.
واسه همین هم من فعلا بی خیال برگزاری تولد تو وبلاگ میشم.

اما در عوض یه کادوی خوب برای مهدی تهیه کردم که میخوام امشب فقط به خودش بدم. عمرا اگه کسی بتونه بگه کادوم چیه.
هر کی بگه جایزه داره!!!

مهدی جون حالا که امروز تولدته بذار به همه بگم که تو بهترین دوستمی، تا کور شه هر آنکه نتوان دید.
هفته بعد هم بیا با هم بریم درکه، دوتایی (البته شاید هم چند تایی، بستگی به هماتاقی هات داره خوش بگذرونیم.

قرار امشبمون هم یادت نره. ساعت ۱۲شب، همونجایی که گفتم

تاتی شکمو این رو در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 5:31 نگاشته است. | 

هدیه تولد مهدی شعیری

دوربین مخفی!

رسیدم و رسیدم

(حرف دل بعضی ها: کاشکی هیچ وقت نمی رسیدی)

چندی پیش یکی از دوستان خبری رو مبنی بر این هدیه من براتون نقل کرده که اندر احوالات یه دودره کن توت فرنگی و مووووز هست. من هم منتظر یه فرصت خوب برای ارسال هدیه ام بودم. آقای شعیری! تحویل بگیرید هدیه تولدتون رو. ببخشید که بضاعت ما همین بود. البته این هم بگم، کم هم واسم آب نخورده ها.

بریم سر اصل مطلب

یادش بخیر . روز پنجم تیر، یادتونه دیگه. عمرا یادتون بره.

یادمه ما بعد از چهار سال دانشجوی ریاضی بودن و کسب علم و معرفت‌های توپ و همچین نوبر از طرف استادای گلمون به این فکر افتادیم که گل سرخ چه کم از لاله قرمز دارد؟؟!!!

منظورم اینه که چرا ما نمی تونیم یه گردش علمی بریم؟ مگه مصادیق ریاضی رو نمیشه تو طبیعت دید؟ بابا این همه سوژه. یادمه همون جلسه اول آنالیز ریاضی 1 استاد نعمتی کلی در مورد این چیزا برامون سخنرانی کرد.

خلاصه این بود که بعد از رایزنی‌های بسیار تصمیم کبری بر آن شد که یه اردوی علمی به اتفاق بروبچه‌های فارغ التحصیل ریاضی 81 با محوریت همچین دهن پرکنه «ریاضیات در بیولوژی» بریم. ( از اون لحاظ که این عدد است که حکومت می کند!!)

خوب بلاخره بعد از اون همه ماجراهای پیچ در پیچ و گذشتن از خوان‌های متعدد، ما بساط اردومون که آخر نفهمیدیم مختلط بود یا جدا به راه افتاد. روز قبلش یه جلسه سرپایی به اتفاق بروبچه‌های پایه‌ی اردو گذاشتیم و پولامون رو هم گذاشتیم و لیست خرید و نوشتیمو و آخرش طالبی هم نخریریدیمو اما مووووز و خریدیم ...

اِ، این که مال اینجا نبود.

البته بماند که چند تا جلسه سرپایی قبلش داشتیم.

خلاصه قرار بر این شد که آقایون بعد از ظهر برن خرید.

ما هم تصمیم گرفتیم بیکار ننشینیم و به اتفاق یکی دیگه از دوستام خواستیم که این آقایون شکمو رو سورپرایز کنیم. گفتیم چیکار کنیم چی کار نکنیم، یهو به فکرمون رسید براشون کیک بپزیم. به خاطر همین هم ما هم رفتیم بازار و در بدو شروع خرید همشون رو دست خالی زیارت کردیم. ما هم زود رفتیم و مواد لازم رو تهیه کردیم و شب هم تو خوابگاه به اتفاق بچه ها سه تا کیک پزیدیم. البته یه اشکالات فنی هم به خاطر اون پلوپزمون (تذکر: نه کیک پز) به وجود اومد که به بزرگواری خودتون ما رو بخشیدین دیگه.

خوب حالا این همه آسمون ریسمون به هم بافتیم که این رو بگیم. یا به عبارتی هدیه تولد مرد شماره دو ریاضی رو بدیم.

همون شکمویی که با یه عملیات زیر زیرکانه و پاییدن های متوالی قصد در چند بهم زنی بین ما داشت. اون هم با دودره کردن اون توت فرنگی‌ها و مووووزهای روی کیکی که ما با تمام ذوق و سلیقه‌ای که با اندک امکانات لازم، داشتیم و روی کیکامون گذاشتیم.

اما غافل از اینکه چشمان تیز بین دوربین ما داره این لحظات رو ثبت میکنه. اصلا چرا توضیح میدم. از قدیم گفتن آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است.

خوب خودتون می تونیین این صحنه رو ببینید.

می دونین چیه دوستان به نظر من اون از همون اول تو فکر همچین فرصتی بود که مار و بد نام کنه.

حالا می دونین چیه این موضوع جالبه ؟!!

این که اولین نفری هم که ندای بی عدالتی (شانس آوردیم اسم وبلاگ این یکی ندای عدالت نیست و الا ..) و اعتراض سر میده و قیافه مظلومانه به خودش میگیره، خود خودشه.

در سانس بعدی اون قسمت رو هم  براتون می فرستم (قول نمیدم). خوب دیگه من هیچی نگم بهتره.

این شما و این دوستتون.

برای دریافت این تکه از فیلم اینجا رو کلیک کنید. اگه اون نشد اینجا رو کلیک کن.

خاله شادونه این رو در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 0:32 نگاشته است. | 
سلام دوستای گلم!

ببخشید که اینقدر دیر آپ میکنم.
باور کنید خیلی سرم شلوغه. این بار هم اگه آپ کردم تنها به خاطر بهترین دوستمه.

آخه هفته دیگه تولدشه. من هم قصد دارم براش تولد بگیرم. یه تولد حسابی.

یه کادوی ویژه هم براش دارم، اما نمیتونم بهتون بگم چیه. شرمنده. البته شاید هم گفتم.
ولی اینا مهم نیست. مهم اینه که میخوام همتون رو برای تولدش دعوت کنم. پس هر کی دوست داره بیاد تولد کافیه اسم و ایمیلش رو تو قسمت نظرات وبلاگ بذاره.

منتظر همتون هستم.
دوستدارتون تاتی شکمو

تاتی شکمو این رو در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 0:38 نگاشته است. | 
سلام دوستان عزیز!!!
امیدوارم سال خوبی رو آغاز کرده باشید. از همه‌تون درخواست دارم که به مناسبت فرا رسیدن سال نو، منو به خاطر تمام اذیت و آزارهایی که انجام دادم ببخشید

حسنی عزیز از اینکه توی صف تاکسی ضایعت کردیم (اون هم چه جور) ، از اینکه جعبه خالی شیرینی برات آوردیم ، از اینکه هر شب تو خونه کتکت می‌زدیم ، از اینکه ...۱ معذرت میخوام. خواهش می‌کنم به جای اختلاس از بانک (آخه شنیدم تو بانک استخدام شدی) منو ببخشی.

سعید گل (البته کمی هم خل) از اینکه توی جلسات مجله آدم حسابت نمی‌کردیم ، از اینکه اعلامیه فوتت رو پشت سرت چسبوندیم ، از اینکه برنده مسابقه (خر) شدی ، از اینکه ...۱ معذرت میخوام.

.
.
.۲

از همه‌تون (همه‌ی اونایی که اسمشون رو آوردم یا نیاوردم) عاجرانه درخواست دارم منو ببخشید . بذارین این چند روز آخر عمرم، با خیال راحت سرم رو زمین بذارم .
حتما می‌پرسید چی شده این پسره اینطوری حرف می‌زنه. شاید میگید سرش به سنگ خورده (اگه اینطوری بود که سنگه می‌شکست ). شاید میگید ...۳
نه از این خبرا نیست. حقیقتش اینه که قراره از قله پرت شم پایین.
ها؟ چی؟
نه بابا! خودکشی کجا بود!
راستش تازگی‌ها یه سری نامه تهدید آمیز دریافت کردم مبنی بر اینکه از قله پرتت می‌کنیم پایین . من هم که خیلی ترسیدم ، واسه همین تصمیم گرفتم از همه‌تون معذرت خواهی کنم. حلالم کنید.
در ضمن اگه یه موقعی زنده برگشتم و اتفاقی برام نیفتاد (صدای اعتراض جمعیت ) که البته حتما همینطوره من می‌دونم و شما ... بیشتر از گذشته ضایع میشید.

پی نوشت‌ها:
۱. این سه نقطه معادل گوگل کار انجام شده است
۲. این سه نقطه معادل گوگل شخص حقیقی و حقوقی است.
۳. این سه نقطه معادل گوگل فکر احمقانه است که ممکنه به ذهن بعضی‌ها برسه.

تاتی شکمو این رو در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 8:22 نگاشته است. |